خرید بک لینک
سلام سلام به دنیای جدید. موجود جدیدی داره جای کاغذ و خودکار رو برام پر میکنه/ قراره پر کنه.امروز یهو به ذهنم رسید. خیلی وقتها شرایط نوشتن رو ندارم و این اذیتم می کرد. یا به دفترم دسترسی نداشتم یا چه می دونم احساس امنیت نمی کردم از نوشتن حرفهای مغزم. پیش خودم گفتم شاید وبلاگ بتونه کمکم کنه. کمتر احس

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 14:37

نزدیک 1 ساله که ازدواج کردم اما هنوز نفهمیدم چرا وقتی می خوان آرزوی خیر واسه یکی کنن می گن ایشالا عروسیت !!! مگه مجردی چه اشکالی داره که باید بیفتی تو این همه دردسر و اعصاب خوردکنی. دورت رو شلوغ تر کنی اما تنهاتر بشی. دغدغه 10 تا چیز رو که تو خونه بابات نداشتی رو هم پیدا کنی. غصه 10 تا چیز دیگه رو ه

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 14:37

سلام یه سکوت سنگینی داره سینه ام رو فشار میده. نمی دونم چرا با بازدمم نمی تونه بیرون بیاد.حس میکنم داره تو زندگیم صدای طوفان میاد. همیشه طوفان بد نیست. بعضی وقتها بعدش همه چیز عالی و زیبا میشه ولی اکثر وقتها ویرانی رو با خودش میاره. سر کلاف زندگی داره از دستم در میره. ریسیده میشه بدون اینکه من بافند

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 14:37

عنوانم اصل حرفمه. 1000 تا وای از این همه دغدغه. عامیانه بگم مخم داره سوت میکشه. بعضی وقتها احساس میکنم این همه دغدغه تو مغزم جا نمیشه. دارن با هم، هم پوشانی می کنن و روی هم میفتن. کار، پول، خونه، مسئولیت های قبلی که ناتموم مونده، زندگی این، زندگی اون و ...

واسه بعضی هاش باید تصمیم هم بگیرم. که خیلی سخته. تصمیم های خیلی مهم و تاثیرگذارن. اون یکی ها رو هم فقط می تونم نگاه کنم. دعا کنم براش.

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 14:37

حالم گرفته است. خیلی زیاد. نمی دونم چرا اینجوریه. چرا این همه دغدغه وجود داره. دیروز داشتم فکر می کردم شاید خیلی ها از بیرون منو ببینن قبطه بخورن. ولی خودم راضی نیستم. اصلا راضی نیستم. انقدر مغزم پر از مسائله مختلفه که تو هر لحظه به چندتاش همزمان فکر می کنم. کاش میشد یکی یکی حلشون کنم و برم سراغ بعد

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 14:37

خدایا روی شونه هام سنگینی زیادی احساس می کنم. باری رو که چند سال پیش بلندش کردم الان وقتش رسیده بزارم زمین. تا نصف راه اومده. کمکم کن. مثل همیشه. کمکم کن به سلامت بزارمش زمین. هادی همرامه. خداییش این همراهیش کم نیست. کمتر همسری اینطوری هم قدم میشه ولی تهش من احساس تنهایی می کنم. انگار یه چیزایی هست

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 14:37

هی باید به خودم بگم. صبور باش دختر. صبورتر. دل گنده تر . با ظرفیت تر. با شعورتر. توانا تر. اما نیستم. اینا رو نیستم. از خودم هم راضی نیستم. خیلی احمق شدم. دیواری کوتاه تر از مامان گیر نیاوردم. نمی دونم چرا. انگار ارث ازش طلب دارم. بیچاره. دهنش رو باز میکنه. بهش می پرم. حتی خودم،خودم رو نمی بخشم چه ب

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 14:37

خوبی این دیجیتالی نوشتن اینه که هر جا اراده کنی می توتی بنویسی. هر جا دلت بگیره می تونی بنویسی و یکم آروم بشی. حتی اگه تو مترو باشی. اینش خوبه. تا اینجا کارها بد پیش نرفته. تا اینجا خدا کمکمون کرده. اما الان یکم قفل شده. نباید چشمام رو تو آیینه ناامید ببینم. هنوز خیلی زوده. باید تلاش کنم واسه بقیه ا

برچسب: نویسنده: لیلا رستگار تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 14:37

صفحه بندی